۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

((برای پدر))





















((برای عزیزترین پدر))

پدرم نویسنده نبود و وقتی برای دوست داشتن هیچ شاعری نداشت
اما شبی که با لبخند عزیزترین کتابهایش را
برای آخر هفته ما فروخت!
من می دانستم ,
که باید  باید
باید,
چیزی بنویسم!....

(شکوه بختیاری)

------------------------
((For The Dearest Father))

My father wasn't  a writer and he didn't have enough time to love any poet
But the night that he was selling his dearest books with a smile
For our weekend
I knew, I should ,I should, I should
Write something about it! ....

Shokooh Bakhtiari)

۲ نظر:

شهرام گفت...

اما شبی که با لبخند عزیزترین کتابهایش را
برای آخر هفته ما فروخت!

سپاس

شکوه بختیاری/Shokooh Bakhtiari گفت...

تنها خاطرات می توانند زخم های ظریف عمیقی در روح ما ایجاد کنند که واژه ها را به رقصی غریب وا دارند.

سپاس از مهر شما