۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

بانو فرخ رو پارسا: مرگ لحظه ای بیش نیست با روی باز به استقبال مرگ می روم...و من هرگز حاضر نیستم چادر به سر کنم و نه یک قدم به عقب برگردم

























بانو فرخ رو پارسا-– وزیر آموزش و پرورش

تاریخ اعدام : 18 اردیبهشت 1359

توضیحات : آخرین نطق بانو فرخ رو پارسا پیش از اجرای حکم :( من خود پزشک هستم و می دانم مرگ لحظه ای بیش نیست . با روی باز به استقبال مرگ می روم و حاضر نیستم برای چند صباحی دیگر زنده ماندن و زندگی چادر به سر کنم و پنجاه سال تلاش در راه آزادی و تساوی حقوق زن و مرد را با چند کلمه پشیمانم نقش بر آب سازم . من هرگز حاضر نیستم چادر به سر کنم و نه یک قدم به عقب برگردم ... )

فَرُّخ‌رو پارسای(۱۳۰۱-۱۳۵۹) نخستین زن ایرانی بود که در دوران حکومت پهلوی به مقام وزارت رسید و نیز نخستین نماینده زن مجلس شورای ملی بود. پست وی وزارت آموزش و پرورش ایران در کابینه دوم و سوم امیرعباس هویدا بود.
خانواده و تولد

وی در اسفند سال ۱۳۰۱ در باغی خارج از شهر قم به دنیا آمد.

مادر وی فخرآفاق پارسا از فعالان حقوق زنان و مدیر مجله «جهان زنان» بوده و پدرش فرخ‌دین پارسا کارمند وزارت بازرگانی و مدیر مجله‌های «اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران» و «عصر جدید» بود.

وی از آن رو در شهر قم زاده شد که مادرش به دلیل نشر مقاله‌ای با عنوان «لزوم تعلیم و تربیت مساوی برای دختر و پسر» در تبعید به سر می‌برد. این مقاله اعتراضات گسترده‌ای را در بین روحانیون آن دوران برانگیخت و موجب تبعید مادر وی گشت؛ ولی پس از تولد وی با میانجیگری میرزاحسن خان مستوفی‌الممالک (نخست وزیر وقت) به تهران بازگردانده شد.
زندگی‌نامه

فرخ‌رو پارسا تحصیلات ابتدایی خویش را در دبستان هما در تهران سپری نمود و برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه به دانشسرای مقدماتی رفت. وی توانست دوره متوسطه را با کسب رتبه اول به پایان رسانده و به دانشسرای عالی راه یابد. او در سال ۱۳۲۱ دانشسرای عالی را با اخذ مدرک لیسانس در رشته علوم طبیعی به پایان رسانید و به دانشگاه تهران راه یافت. وی تحصیلات دانشگاهی خویش را در رشته پزشکی ادامه داد و توانست در سال ۱۳۲۹ با اخذ درجه دکترا از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل گردد.

فرخ‌رو پارسا در سال ۱۳۲۱ با احمد شیرین‌سخن ازدواج کرد و از همان سال پس از اخذ مدرک لیسانس از دانشسرای عالی به تدریس در دبیرستان‌های تهران پرداخت. او پس از پایان تحصیلات دانشگاهی تا مقطع دکترا، علیرغم اینکه در رشته پزشکی دانش‌آموخته شده بود کار طبابت را رها کرد و ترجیح داد که به کار فرهنگی بپردازد؛ بدین ترتیب او در وزارت فرهنگ آن دوران مشغول به کار شد.

وی در سال ۱۳۳۳خ به همراه تنی چند از همکارانش «انجمن بانوان فرهنگی» را برای دبیرستان‌های دخترانه آن دوران تأسیس نمود و در سال ۱۳۳۵خ به عنوان یکی از اعضای هیات رئیسه «شورای همکاری جمعیت‌های بانوان ایرانی» انتخاب شد.

فرخ‌رو پارسا همچنین نخستین مدیر کل زن در ایران بود. در سال ۱۳۳۹ با آغاز به کار دانشگاه ملی ایران، وی عهده‌دار سِمَت مدیر کلی دبیرخانه دانشگاه ملی ایران شد. انتصاب یک زن به این سمت، اعتراضات زیادی را در محافل اداری، فرهنگی و سیاسی تهران به راه انداخت ولی مقامات دانشگاه توانستند از برکناری فرخ‌رو پارسا جلوگیری کنند.[۱]
وزارت

او در سال ۱۹۶۸ به عنوان وزیر آموزش و پرورش انتخاب شد. در هنگام وزارت وی محمد بهشتی و محمدجواد باهنر در امر تهیه کتابهای درسی از مشاورین فرخ‌رو پارسا[۲] و از حقوق‌بگیران آن وزارتخانه بودند.[۳] مرکز اسلامی هامبورگ سالها زیر نظر محمد بهشتی از فرخ‌رو پارسا بودجه دریافت می‌کرد. محمد بهشتی حتی از طرف همان وزارتخانه به ماموریت‌هایی، از جمله به آبادان، فرستاده شد.[۴] محمدجواد باهنر نیز از وزارت آموزش و پرورش تحت وزارت فرخ‌رو پارسا امتیاز تاسیس چند مدرسه ملی مذهبی را گرفته بود که در نقاط مختلف تهران قرار داشتند.[۵]
محاکمه و اعدام

پس از انقلاب ۱۳۵۷ خورشیدی، وی با اتهاماتی چون: «حیف و میل اموال بیت المال و ایجاد فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک و اخراج فرهنگیان انقلابی از وزارت فرهنگ ایران و غیره...»[۶] در دادگاه انقلاب اسلامی شعبه تهران به ریاست صادق خلخالی محاکمه شد و به عنوان «مفسد فی الارض» (عامل فساد بر روی زمین) در تاریخ ۱۸ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ برابر با ۸ مه سال ۱۹۸۰ اعدام گردید.
کتاب سرگذشت

منصوره پیرنیا در كتاب خانم وزیر كه با عكس‌ها و اسناد همراه است پس از شرحی مفصل از خانواده فرخ‌رو پارسای بر اساس خاطرات، دست نوشتهﮬا، مصاحبه ها و یادماندهﮬای دیگران به سرگذشت وی می پردازد

http://www.pirnia.com/book_salarzanan_f.htm
http://iranglobal.info/node/2905
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AE%E2%80%8C%D8%B1%D9%88_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7
http://zodzod.blogfa.com/post/2

بر اساس اسناد تاریخی؛ زنان آزادی خواه ایران، از رضا شاه دستور "کشف حجاب" (حمایت از زنان کشف حجاب کرده) را درخواست کردند


















هیئت مدیره جمعیت نسوان وطنخواه ، انجمن حقوق زنان در تهران (۱۳۰۱-۱۳۱۱)
نشسته از چپ به راست: فخرآفاق پارسا ، ملوک اسکندری ، کبری چنانی ، مستوره افشار ، نصرت مشیری ، صفیه اسکندری ، عصمت‌الملوک شریفی.
ایستاده: مهرانگیز اسکندری ، بانو چنانی ، هائیده افشار ، عباسه پایور ، قدسیه مشیری


حقایق تاریخی که نمی دانیم...

زنان آزادی خواه ایران قبل از فرمان کشف حجاب رضا شاه به کشف حجاب و آنهم نه از نوع اجباری دست زده بودند

بر اساس اسناد تاریخی؛ زنان آزادی خواه ایران، از رضا شاه دستور "کشف حجاب" (حمایت از زنان کشف حجاب کرده) را درخواست کردند

بر خلاف کمرنگ کردن و بی اهمیت کردن نقش زنان در رویداد واقعه کشف حجاب با دستور رضا شاه 


مدارک تاریخی نشان می دهد که بسیاری از زنان آزادی خواه به رضا شاه طومارها نوشتند و درخواست کردند که از آنها که بی 


حجاب در خیابان ها حضور میافتند حمایت کند و از حمله و توهین و سنگ اندازی ملاها به طرف زنان بی حجاب جلوگیری کند
 

و دستور رعایت حق انسانی زنان کشف حجاب کرده را در مکان های عمومی و خیابان ها
 

به خصوص در برخورد با آخوندها که به اذیت و آزار زنان بی حجاب می پرداختند بدهد و از کشف حجاب زنان ایران حمایت کند 

چون بسیاری از زنان ایران پیش از دستور کشف حجاب رضا شاه حجاب اجباری از سر برداشته بودند 

و مورد بی احترامی و سنگ پرانی ملاها قرار می گرفتند....

و در این لیست طومارها دو اسم بسیار معروف جلب توجه می کند؛

۱_ انجمن نسوان که طومار از امضاء و درخواست حمایت از زنان کشف حجاب کرده به رضا شاه فرستاد
 

و
۲_مادر دکتر فرخ رو پارسا( وزیر آموزش و پرورش دوره پهلوی) 


که جلوی درشکه رضا شاه را گرفت و از او خواست دستور فرمان کشف حجاب زنان را صادر کند!.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

پیام رسمی نماینده‌ی دوره پنجم مجلس شورای اسلامی به وبلاگ من در اعتراض به افشاگری آقای ایرج مصداقی درباره قتل لیلا فتحی؟!

 











  با درود

صرفنظر از داشتن ادیان متفاوت یا اختلافات فرهنگی و سیاسی

تنها هدف روشنگری و ثبت حقایق برای رسیدن به ایرانی بهتر است،

بنابراین از آقای ایرج مصداقی درخواست می کنم به ابهامات ذکر شده

توسط نماینده‌ی دوره پنجم مجلس شورای اسلامی، آقای قدرت علی حشمتیان پاسخگو باشند؛


متن پیام نماینده‌ی دوره پنجم مجلس شورای اسلامی، آقای قدرت علی حشمتیان:

بسم الله الرحمن الرحیم
و مکرو مکرالله و الله خیرالماکرین
آقای ایرج مصداقی
امروز مقاله سراسر کذب شما را در سایت ترانه آزادی که در مورد اینجانب تحریراتی سراسر جعلی و کذب نگاشته بودید ملاحظه کردم نمیدانم تحصیلات شما چیست ؟! و اینکه اطلاعاتتان را از چه طریقی به دست آورده اید !!!

جای تعجب و چه بسا تاسف است که انسان های بی اطلاعی مثل شما براحتی و از روی نادانی و جهل، اطلاعاتی که سر منشا آنها سراسر دروغ بوده و موجب تشویش اذهان عمومی میگرددد ، در اختیار مردم قرار داده و با آبروی دیگران بازی میکنند .

همچنین نمیدانم شما به چه کیش و آئینی اعتقاد دارید و یا خود را به آن پایبند میدانید اما دردین مبین اسلام و سایر ادیان الهی انسانیت و خرد و اومانیسم به کسی اجازه این را نمیدهد که بدون دلیل کافی و وافی و مدارک مستند اینگونه بهتانی را به کسی بزند . اینکه چه کسی یا کسانی شما را به نوشتن چنین مقاله ای تشویق نموده اند ( بی شک رقبای انتخاباتی اینجانب در این امر بی تاثیر نبودند ) و یا اینکه شما با نوشتن چنین مقاله ای بدنبال کسب شهرت و چه بسا مخدوش نمودن چهره سربازان راستین انقلاب اسلامی و خدوم این نظام بوده باشید شکی نیست .

تنها میتوانم در یک جمله کوتاه پاسخ شما را بدهم !

« اطلاعاتتان را بیشتر کنید چون من برادر ندارم و طبیعتا برادر زاده ای هم نداشته ام !»

تشابه اسمی در تمامی ممالک بوده و هست

و شعار منهم در طول زندگی ( مبارزه با ظلم و فساد و احقاق حق مظلومین ) بوده و خواهد بود.

اگر شما به نگاشته های خود اطمینان کامل دارید در هر دادگاهی حتی بدون حضور وکیل آمادگی رویا رویی با شما را دارم .
وَ قَدْ أَضَلُّوا کَثيراً وَ لا تَزِدِ الظَّالِمينَ إِلاَّ ضَلالاً( سوره مبارکه نوح آیه 24 )

" با آروزی هدایت همه گمراهان"
....................................................................................

سرباز کوچک اسلام

قدرت علی حشمتیان

 1391/1/18







































لینک متن گزارشی که در وبلاگ من ذکر شده و نماینده‌ی دوره پنجم مجلس شورای اسلامی،
 آقای قدرت علی حشمتیان به گزارش این متن اعتراض دارند :

http://taraneh-azadi.blogspot.com/2012/02/blog-post_6157.html




حجت الاسلام حسن یوسفی اشکوری؛ از روحانی انقلابی تا مخالفت وی با حکم اجباری حجاب برای زنان تا عکس با دختر بی‌حجابش در آلمان + عکس























نگاهی به زندگی و نظرات حجت الاسلام یوسفی اشکوری و مخالفت وی با حکم اجباری حجاب برای زنان...

آیت الله طالقانی از مخالفان حجاب اجباری بود و حجت الاسلام یوسفی اشکوری معتقد است که پوشاندن سر زنان از نظر اسلام ضروری نیست.

 حسن یوسفی اشکوری (زاده: ۱۳۲۸ اشکور از توابع رودسر) نماینده دور یکم مجلس، نویسنده، محقق، روزنامه‌نگار و از روحانیان آزاد اندیش‌ایران است که طی سال‌های گذشته سابقه زندان و محاکمه بدلیل مواضعش را داشته‌است. وی در زمره نیروهای ملی - مذهبی قرار دارد.

وی پیش از انقلاب به فعالیت‌های تبلیغی و سیاسی پرداخته و دوبار نیز توسط ساواک بازداشت گردید. پس از انقلاب به سمت مدیریت «رادیو دریا» که در چالوس استقرار داشت و شش ماه از سال برنامه پخش می‌کرد منصوب شد.

اشکوری نماینده تنکابن و رامسر در مجلس اول پس از انقلاب و از اعضای فراکسیون اقلیت مجلس بود. وی پس از پایان مجلس اول به دعوت عزت الله سحابی به شرکت سهامی انتشار رفته و دبیر تحریریه شد. وی همچنین از سال ۱۳۶۴ در دانشگاه علامه طباطبایی به تدریس پرداخت اما پس از سخنرانی در مراسم ترحیم دکتر کاظم سامی (اولین قربانی قتل‌های زنجیره ای) از تدریس در دانشگاه منع شد.

او همچنین عضو هیات تحریریه ماهنامه ایران فردا از ابتدا تا توقیف آن و از ویراستاران دانشنامه تشیع و بنیانگذار «دفتر پژوهشهای فرهنگی دکتر علی شریعتی» است. در دوران اصلاحات وی از جمله روحانیان منتقدی بود که مقالات و مصاحبه‌های فراوانی از وی در مطبوعات منتشر شد.

پس از حضور در کنفرانس برلین در اردیبهشت ۱۳۷۹ و برخی دیگر از شرکت کنندگان در آن کنفرانس محاکمه شد. اتهام وی ابتدا ارتداد بود حکم اعدام را برای وی در پی داشت، اما پس از چندی اتهام‌های نشر اکاذیب درباره قتل‌های زنجیره‌ای، توهین به مقدسات، مخالفت وی با حکم اجباری حجاب برای زنان و شرکت در کنفرانس برلین بود، مجموعاهفت سال را در زندان گذرانید.
وی پس از طی دو سوم از مدت زندان، آزاد شد و پس از خروج از زندان گفت که همچنان همان مسیری را دنبال خواهد کرد که تا پیش از بازداشتش در پیش داشت

سن یوسفی اشکوری: زنانِ نواندیش دینی با حجاب تحمیلی، مبارزه کنند / گفتگوی منصوره شجاعی با حسن یوسفی اشکوری

مدرسه فمینیستی: حسن یوسفی اشکوری، محقق و یکی از پژوهشگران برجسته در حوزه نواندیشی دینی است. وی پس از حضور در کنفرانس برلین در اردیبهشت ۱۳۷۹ به همراه برخی دیگر از شرکت کنندگان در آن کنفرانس محاکمه شد. اتهام ایشان ابتدا ارتداد بود که حکم اعدام را برای وی در پی داشت. اما پس از چندی به  اتهام مخالفت وی با حکم اجباری حجاب برای زنان و نیز نشر اکاذیب درباره قتل‌های زنجیره‌ای و توهین به مقدسات و شرکت در کنفرانس برلین، مجموعا به هفت سال زندان تعزیری محکوم شد که پس از گذراندن دو سوم از مدت زندان اش، آزاد شد. حسن یوسفی اشکوری عضو هیئت تحریریه ایران فردا بود و همینطور به خاطر نظرات نواندیشانه اش  حتا از تدریس در دانشگاه محروم شد.
با توجه به نظرات تحول خواهانه حسن یوسفی اشکوری در حوزه مسائل زنان، در مدرسه فمینیستی بر آن شدیم که با ایشان در رابطه با «حجاب» به گفتگو بنشینیم. متن زیر حاصل گفتگوی منصوره شجاعی است با حسن یوسفی اشکوری است:
منصوره شجاعی: جناب اشکوری از این که وقت ارزشمندتان را به  این گفتگو اختصاص دادید از شما سپاسگزاریم.   اگر موافق باشید گفتگو را با این پرسش آغاز کنیم: همین طور که در متون و مقالاتی که از سوی اندیشمندان حوزه زنان  خوانده ایم   و خود نیز تجربه کردیم ، حجاب زنان به شکل نمادین در جریان فکری موسوم به ملی ـ مذهبی در جنبش ضدشاه، نقش مهمی در معرفی گرایش سیاسی زنان متعلق به این طیف داشت. این جریان فکری هم اینک در کنار جنبش زنان و جنبش دموکراسی خواهی، مبارزات مدنی را به طور فعال ادامه داده است. حالا با توجه به این که یکی از مطالبات مشخص و عینی این زنان «اختیار و آزادی در نوع پوشش است» و حتی بخش هایی از بدنه اجتماعی این جریان فکری نیز عملا مروج این خواست اخیر هستند، به نظر جنابعالی تکلیف چیست؟ 
یوسفی اشکوری: اول بد نیست اشاره کنم به اصطلاح و مفهوم «ملی ـ مذهبی» که شما ظاهراَ آن را در معنای عام تری به کار برده اید. این عنوان در بیست سال اخیر مطرح شده و در ادبیات سیاسی ایران تقریباَ جا افتاده است. در معنای کنونی آن «ملی ـ مذهبی» به گروهی و یا جریانی اطلاق می شود که حول محور زنده یاد مهندس عزت الله سحابی پس از تأسیس و انتشار ماهنامه «ایران فردا» از سال 71 شکل گرفت و در عرصه فرهنگ و سیاست فعال شد. از نظر سیاسی می توان آغاز فعالیت این جریان را انتخابات مجلس پنجم و بعد در دورۀ ریاست جمهوری هفتم دانست. اما جریان عام تر آن شامل جریانهای دیگری چون نهضت آزدی، جاما (گروه دکتر سامی ـ دکتر قهاری)، جنبش مسلمانان مبارز (دکتر پیمان)، جامعه زنان انقلاب اسلامی (خانم اعظم طالقانی) و گروه مهندس لطف الله میثمی که فعلا ماهنامه «چشم انداز ایران» را منتشر می کنند که در واقع ادامه راه ایران فرداست، می شود؛ چنان که نامش هم همان معنا را به یاد می آورد.
منصوره شجاعی :  تاریخچه ای که شما درشرح این حریان فکری ارائه  کردید و نام سازمان ها و افراد مجددا خاطره زنان این گروه و "حجاب اسلامی"  خاص آنها را به یاد می آورد که در زمان شاه ، نوعی لباس رزم برای آنان محسوب می شد. هرچند که بعد از انقلاب  دیگرنه  آن شکل غالب را حفظ کرد و نه آن مفهوم را، اما علیرغم این تفاوت به سرعت پذیرفته شد.
یوسفی اشکوری : بله در  مورد حجاب باز ناچارم از این فرصت استفاده کنم و به یک گزارش تاریخی دیگر اشاره کنم که یقین دارم اکثریت افراد به ویژه جوانان از آن اطلاع ندارند. اصطلاحی رایج است تحت عنوان «حجاب اسلامی» که امروز عمدتاَ به حجاب رایج یعنی حجاب با پوشش چادر اطلاق می شود. اما این اصطلاح در دهه بیست تا چهل شمسی به وسیله جریان ملی ـ مذهبی های آن زمان، با پیشگامی شخصیت هایی چون مهندس بازرگان، آیت الله طالقانی، دکتر سحابی، دکتر نخشب و بعدتر نهضت آزادی و انجمن های پیرامون آنها (مانند انجمن های اسلامی دانشگاهها، انجمن اسلامی معلمان، انجمن اسلامی مهندسین، انجمن اسلامی پزشکان و به ویژه انجمن اسلامی بانوان) باب و مصطلح شد. این نوع حجاب که عبارت بود از روسری (بدون چادر) و مانتو و شلوار و احیاناَ دامن بدون شلوار اما با جوراب. این نوع زنان به لحاظ ظاهر، شیک و مدرن و آراسته و پاکیزه و غالباَ همراه با آرایش خفیف بودند و در انظار ظاهر می شدند. هرچند برخی از این نوع زنان در عین مذهبی بودن حتی بدون روسری هم بودند. این گروه از زنان مسلمان با این انتخاب و ابداع می خواستند از یک سو با زنان سنتی و کهنه اندیش مرزبندی کنند و از سوی دیگر از زنان مدرن غیر مذهبی و به تعبیر آن روزها «غرب زده» و یا به تعبیر نمادین دیگر «عروسک فرنگی» فاصله بگیرند. حجاب اسلامی در آن روزگار چنین معنایی داشت اما پس از انقلاب هم آن نسل به حاشبه رانده شد و هم این عنوان به سود سنتی ها مصادره شد به گونه ای که «حجاب اسلامی» به معنای حجاب با چادر و گاه روبنده گرفتند. شاید اصطلاح «حجاب برتر» برای چادر، برای توجیه این مصادره باشد.
اما حجاب برای این تیپ زنان مسلمان در دوران پیش از انقلاب در مرحله اول یک «هویت مذهبی» بود و در مرحله دوم یک نوع «پرچم مبارزه» و اعتراض علیه وضع موجود و به طور خاص فرهنگ مدرنیزاسیون پهلوی. به ویژه این دومی پس از اعلام مبارزات سیاسی- انقلابی در اواخر دهه چهل و اوائل دهه پنجاه به شدت پُر رنگ و غلیظ شد. در این گرایش از قضا زنان مذهبی و زنان لائیک غیر مذهبی (به طور خاص سازمان مجاهدین خلق و سازمان فدائیان) تا حدودی به هم نزیک بودند. گرچه زنان غیر مذهبی انقلابی از روسری و مانند آن استفاده نمی کردند (مگر برای مصالح امنیتی) اما برای نشان دادن مخالفت خود با فرهنگ غربی و مصرفی نظام حاکم، ساده می پوشیدند و معمولا از آرایش استفاده نمی کردند. در سال انقلاب، سال 57 که جنبش عام خیابانی شکل گرفت و با شتاب اعتراضات سمت و سو و رنگ اسلامی و مذهبی به خود گرفت و در اواخر زنان محجبه چادری خیابانها را پُر کرد، زنان بی روسری مسلمان نیز عموماَ روسری به سر کردند و بسیاری از زنان لائیک و مبارز نیز به علامت همراهی با انبوه زنان محجبه و هم به نشانه مبارزه و مقاومت با رژیم مستبد حاکم، از روسری هم استفاده کردند.
منصوره شجاعی : ضمن  تایید اشاره دقیق شما به جریان حجاب سازی و حجاب خواهی، بد نیست به یک نکته اشاره کنم که متاسفانه یکی از مضرات این کلیشه سازی در پوشش  این بود که تا سالها عموم مردم این تصور را داشتند که تنها زنان باحجاب در مبارزات  ضد شاه  شرکت داشتند و حتی در فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی زنانی که برای کار مردمی به محلات فقیر نشین ،مناطق محروم  وحتی مناطق جنگی و یا آسیب دیده از بلایای طبیعی می رفتند ،متاسفانه به دلیل کلیشه ای که در نوع پوشش  رعایت می کردند خود به دست خود، این خلط را در  ذهن  توده  مردم  ایجاد کردند که تمام این مدت فقط زنان کاملا مذهبی و محجبه  دلسوز مردم و فرهنگ و اجتماع بوده اند و نه زنان به قول شما "شیک و مدرن و آراسته و پاکیزه و غالباَ همراه با آرایش خفیف" و سالها طول کشید که تعدادی اززنان با تحمل  انواع و اقسام ایرادگیری و خرده گیری های بی اساس این کلیشه ها راشکستند و  سلیقه و انتخاب فردی در پوشش و آرایش مناسب درمحیط های متفاوت را تا حد امکان جایگزین آن کردند.
 یوسفی اشکوری: بله متاسفانه از این دست شائبه ها  که منبعث از این جریان بوده کم وبیش  وجود داشته  اما اکنون دیگر  بیش از نیم قرن از آغاز حجاب اسلامی زنان مسلمان مدرن و بیش از سه دهه از هویت سیاسی یافتن روسری گذشته و اکنون حداقل دیگر هویت سیاسی و انقلابی حجاب بی معنی است چرا که عملا بلاموضوع است. اما در مورد اصل پوشش سر و گردن. از نظر دینی، من شخصاَ حجاب (در شکل جلباب که در قرآن آمده) را از احکام تغییرپذیر می دانم و تابع فرهنگ و مصالح زمانه، اما در عین حال، امروز هم اگر زن مسلمانی اعتقادی به وجوب شرعی حجاب باور داشته باشد، حق اوست که چنان باشد و کسی نمی تواند او را از این انتخاب منع کند، اما یک چیز مسلم است و آن این که امرور باید همه زنان دموکرات و مدافع آزادی و حقوق بشر (و مردان نیز) با صراحت و شفافیت و با صدای بلند با حجاب اجباری و تحمیلی مخالفت کنند. زیرا این تحمیل، مانند انواع دیگر تحمیل، نه با موازین دینی سازگار است و نه با معیارهای دموکراسی و حقوق بشر منطبق.
منصوره شجاعی : به نکته بسیار مهمی اشاره کردید، و آن هم معیارهای مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشری است که  برای مثال در کشورهایی با قوانین اسلامی به هچوجه رعایت نمی شود اما به نظر می رسد در برخی از جوامع پیشرفته غربی نیر در این موضوع مداخله های دولتی و قانونی صورت گرفته از جمله در فرانسه، که به نوعی  مداخله دولتی در امر خصوصی اتفاق افتاده که به نوعی آن روی سکه  حجاب اجباری است.
یوسفی اشکوری: بله همین طور است. گرچه جوامع اروپایی در باره مهاجران و از جمله مسلمانان و به طور خاص زنان محجبه و بیشتر زنان دارای روبنده یا برقع مشکلاتی دارند که باید آنها را به درستی درک کرد و همدلانه به تحلیل نشست و گرنه نمی توانیم منصفانه داوری کنیم، اما در عین حال باید گفت اولا، این همه سختگیری و اعمال خشونت و محدود ولو تحت عنوان قانون، با الفبای دموکراسی و حقوق بشر و آزادیهای فردی سازگار نیست و حداقل غربیان لیبرال را دچار تناقض در منطق و رفتار می کند؛ ثانیا، تجربه نشان داده که این نوع سختگیریها در عمل نه تنها بی فایده است بلکه نتیجه عکس می دهد. باید راه حل مناسب و مؤثری پیدا کرد.
منصوره شجاعی: جناب اشکوری، دوباره به ایران برمیگردیم  با توضیحاتی که درباره حجاب و تاریخچه کوتاهی که از «حجاب اسلامی» گفتید چرخش حجاب ضد استبدادی به حجاب استبدادی را چگونه تحلیل می کنید. 
یوسفی اشکوری: داستان حجاب اجباری یا به تعبیر شما «حجاب استبدادی» در دوران پس از انقلاب و در جمهوری اسلامی، به علل و عوامل متعددی بر می گردد. یک عامل مهم همان است که چندی پیش خانم نوشین احمدی خراسانی روی آن انگشت گذاشتند[1] و آن، زمینه های فرهنگی و انقلابی موجود در ذهن و زبان و ادبیات روشنفکری و عمدتاَ میان روشنفکران انقلابی، در مورد غرب و سرمایه داری و نقش زنان در این نظام بود. در چند دهه پیش از انقلاب با تحلیلی که در حوزه فرهنگ بورژوایی و سرمایه داری از نوع غربی و داخلی وجود داشت، زن عاملی مهم در گسترش این فرهنگ و به ویژه فرهنگ مصرفی و شادخواری، که شیشه عمر نظام سرمایه داری است، شمرده می شد، و در کشورهای پیرامونی و جهان سوم هم از زن برای گسترش چنین فرهنگی استفاده می شد. در توضیح این تحلیل گفته می شد که برای مصرفی کردن جامعه، ابتدا زن می بایست مصرفی می شد تا مشوقی برای مصرفی کردن جامعه باشد. مدگرایی، خودآرایی، آرایش های افراطی، لذت پرستی، کامجویی نامحدود، مهمانی های اشرافی، اختلاط هر چه بیشتر زن و مرد و ... از ابزارهای لازم برای گسترش و تعمیق این فرهنگ و در واقع این سیاست شمرده می شد. به این نوع زنان به طعن «عروسک فرنگی» گفته می شد. این تفسیر و تحلیل در پیش از انقلاب به وسیله روشنفکران انقلابی و ضد امپریالیست ترویج می شد. در بستر چنین زمینه هایی بود که در اوایل انقلاب، روشنفکران دموکرات و آزادی خواه نیز تمایلی به عروسک فرنگی شدن زنان نداشتند و دوست داشتند زنان ساده باشند و غیر فرنگی و از این رو مذهبی ها نوعی پوشش اسلامی (حتی چادر) و رعایت بیشتر عرف جامعه را بی اشکال می دیدند و غیر مذهبی ها هم در برابر فرهنگ حجاب گرایی نظام انقلابی یا سکوت کردند و یا گاه از آن به عنوان یک اقدام انقلابی برای مقابله با فرهنگ بورژوایی مصرفی غرب گرایانه استقبال هم کردند. اما به هرحال به نظر می رسد که این شمار روشنفکران ضد استبداد، که طبعا با حجاب اجباری مخالف بودند، در برابر زور و اجبار زوری، سکوت و یا آن را تأیید نکردند، بلکه بیشتر به دلیل استراتژیک و یا تاکتیک چنین روشی را تحمل کردند و در هرحال آن را موقت و گذرا می دانستند.
آنچه گفته شد البته در مقام تحلیل چرایی رخداد تحمیل حجاب اجباری و تأیید آن از سوی برخی آزاد اندیشان آن زمان و یا حداقل سکوت در برابر این رخداد مهم است و نمی خواهم در باب تصور و تصویر ارائه شده از نقش زن در غرب و فرهنگ مصرفی، داوری نهایی بکنم اما برای این که به ورطه تفریط نیفتیم به اجمال عرض می کنم که به گمان من آن تصویر، یکسره خلاف و نادرست نبود و از وجوهی می تواند درست باشد. منتها دو نکته در این زمینه قابل توجه است. یکی این که در آن زمان این فرهنگ را یکسره توطئه غرب استعماری تلقی می کردیم که درست نبود، و دیگر این که در آن زمان با امید و حسن ظن فراوانی که نسبت به انقلاب و رهبران و رهبری روحانی انقلاب وجود داشت، کمتر کسی تصور می کرد که این تبلیغ و یا تحمیل حجاب در ادارات دولتی به چنین تحمیل و غلظتی برسد که امروز مشاهده می شود.
منصوره شجاعی : آقای اشکوری، همان طور که اشاره کردید آن تصویر باسمه ای و افراط گرایانه جامعه مصرفی از زن مورد تاییدشما هم نیست . حالا ما با چند مسئله مواجه هستیم یکی اینکه  تعیین معیار برای تصویرسازی مناسب و نورم های مقبول جامعه از سوی چه جریانی میبایست صورت بگیرد (البته چنانچه در اساس معتقد به ضرورت تعیین این معیار باشیم) و دیگر این که مکانیسم حذف آن تصویر در جامعه(چنانچه معتقد به حذف آن باشیم ) به جز قوانین محدود کننده و فشارهای دولتی از چه طریق می بایست تعبیه می شد که خود منجر به تعیین کلیشه هایی از نوع دیگر نمی شد ؟
یوسفی اشکوری: واقعیت این است که فرهنگ و آداب یک ملت نه یک روزه و چند ساله ساخته و پرداخته می شود و نه مقام و مسئولی برای فرهنگ سازی و اخلاق و آداب و سنن مردم وجود دارد و یا از جایی تعیین شده و می شود. فرهنگها و آداب ماندگار در طول قرون و در تعامل فرهنگها و عوامل متعدد و متنوع پدید می آیند و شکل می گیرند و می بالند و می مانند و یا می روند. البته دین همواره یکی از مؤلفه های ایجاد فرهنگ و سنن بوده و هست اما در عین حال باید اذعان کرد که اولا دین یکی از عوامل تأسیس فرهنگ است نه بیشتر و ثانیا در دین نیز تفسیر کلیشه ای از فرهنگ و نیز مرجع ثابت و یگانه ای برای تعیین نوع خاص از فرهنگ و سنت تعبیه نشده است؛ هر چه هست، انسان است و کنش جمعی آدمیان در جوامع انسانی و متکثر بشری. با این همه در تمام جوامع گروههای مرجع وجود دارند که در فرهنگ سازی و کلیشه پردازی ها نقش فائقه دارند. مانند روشنفکران و نظریه پردازان و فیلسوفان و هنرمندان و نویسندگان و ادبیان.  
آن نوع کلیشه سازی یا الگو پردازی محصول تفکر و ایدؤلوژی های خاص آن زمان بود. به گمانم در صورت تغییر بینش ها و روشهای نخبگان این الگوه ها قابل تغییر بودند. اما برای این که اصولا کلیشه سازی قالبی و احیانا مخدوش و ضد آزادی ساخته نشوند، نباید اسیر هیچ نوع کلیشه سازی به مثابة امر ایدؤلوژیک و فرا زمانی شد. در کنش و واکنش های فرد و جامعه است که الگوهایی ساخته می شوند و سپس می شکنند و باز هم این روند ادامه پیدا می کند. آزادی یعنی دیالکتیک آزادی بت سازی و بت شکنی دایمی.    
منصوره شجاعی: با توجه به تمام نکاتی که به آن اشارات دقیقی داشتید مهم ترین عامل در تحمیل حجاب اجباری از نظر شما چه بود ؟
یوسفی اشکوری: به گمانم مهم ترین عامل در تحمیل حجاب اجباری و جا افتادن آن، فرهنگ عمومی جامعه و به ویژه افکار عموم علما و روحانیون اعم از انقلابی و غیر انقلابی بود. با این توضیح که اکثریت قاطع مردم ایران مسلمانند و در تفکر و آداب دینی آنان حجاب یک واجب شرعی تلقی می شود و از این رو رعایت آن را لازم می شمارند. در زمان شاه، به رغم ناخرسندی از بی حجابی و به ویژه برهنگی برخی زنان جوان در تهران و برخی شهرهای بزرگ و در میان دولتمردان و رجال، این وضع را تحمل می کردند اما حال که انقلاب شده و رهبری آن را یک مرجع دینی و دیگر روحانیان در دست دارند و نظام انقلابی هم رسماَ و قانوناَ اسلامی است، دیگر همه انتظار دارند که مقررات دینی و از جمله پوشش زنان اصلاح و تصحیح شود. در مقطع انقلاب مردان و زنان مسلمان عموماَ چنین فکر می کردند. حتی نواندیشان و چریکهای مسلمان نیز چنین بودند. نمونه اش سازمان مجاهدین خلق که هنوز هم نه تنها از حجاب اسلامی چشم نپوشیده اند بلکه از غلظت حجاب شان نیز کم نشده است. روحانیون نیز وضعیت و تفکرشان روشن است. به هرحال بسیار بعید می دانم که در دوران پیش از انقلاب حتی یک نفر روحانی بوده باشد که به وجوب شرعی حجاب و نیز اجباری شدنش اعتقاد نداشته باشد. در میان غیر روحانیون نیز شاید انگشت شمار بودند که به وجوب شرعی حجاب اعتقاد نداشتند. شاید حدود ده سال پیش از انقلاب وقتی کتاب «مسأله حجاب» آقای مطهری منتشر شد، جنجالی پیرامون آن پدید آمد. چرا؟ برای این که ایشان به عنوان یک مجتهد و عالم دین استدلال کرده بود که پوشش صورت و دستهای زنان (به اصطلاح فقهی وجه و کفین) واجب نیست! قطعاَ شمار قابل توجهی از نواندیشان اسلامی بودند که با اجباری شدن حجاب و به طور کلی این همه اعمال محدودیت علیه زنان مخالف بودند اما در آن مقطع به انگیزه مصلحت سنجی برای رعایت حال مردم و یا برای جلب نظر علما و به ویژه برای پیشرفت امور انقلاب و تحقق اهداف مهم تر و مانند این ملاحظات، یا همراهی و توجیه کردند و یا سکوت کردند و به هرحال شد آن که نباید می شد.
به هرحال حجاب اجباری یک حلقه از حلقات اجباری ها و استبدادگرایی در جمهوری اسلامی است، از این رو نمی توان جدای از دیگر حلقات، آن را بررسی و تحلیل کرد. مثلا آزادی و دموکراسی به معنای غربی و امروزی آن، چندان در فرهنگ ما جایی ندارد. فرهنگ و مبانی دموکراسی و حقوق بشر هنوز هم استوار نشده و حداقل در مقطع انقلاب از ارج و قُربی برخوردار نبودند. فرهنگ تسلیم و تحمل هر نوع ستم و استبداد ـ و بدتر از این ها، تملق ارباب قدرت در ذهن و زبان ایرانیان ریشه دار و قدرتمند است. به طور خاص زن و مسائل مربوط به وی اصولا در ذهن و زبان روشنفکران ایرانی و از جمله مذهبی ها تقریبا غائب است و در هرحال بهای لازم به آن داده نشده و هنوز هم داده نمی شود. در مقطع انقلاب در آن فضای امید و خوش بینی، کمتر روشنفکری با عمق تفکر روحانیون و علما و پیامدهای آنها در عرصه سیاست و حکومت آشنا بود و یا به آن بهای لازم را می داد. مجموعه این عوامل در جا افتادن استبداد دینی و از جمله حجاباستبدادی، مؤثر بودند
منصوره شجاعی: شما به طور مشخص به موضوع حق و به موضوع حق انتخاب اشاره کردید. این دو موضوع  یک بار در تابعیت از عوامل بیرونی مثل فشار و سرکوب حاکمیت رنگ باخته و بار دیگر نیز در تابعیت از  عوامل درونی مثل رعایت رسوم رایج و پذیرش کلیشه های تعیین شده و رودربایستی های برخی  افراد... تأثیر پذیری این دو تابع نسبت به هم  را چگونه ارزیابی می کنید .
یوسفی اشکوری: در هرحال این دو عامل هم بر یکدیگر اثر می گذارند و هم یکدیگر را تشدید می کنند و این هر دو به مبانی فلسفی و اجتماعی و تاریخی بر می گردند. از باب مثال وقتی اندیشه تشخص فرد (تفرّد) و به ویژه استقلال فرد در برابر جامعه و نظام سلطه، وجود ندارد و یا به شدت رنجور و ضعیف است طبعاَ، هم زور و تحمیل به سادگی ممکن می شود و هم تحمل ناموجّه و رودربایستی های محافظه کارانه و ملاحظات نامعقول و افراطی در برابر فرهنگ آبا و اجدادی و میراثی ـ و به تعیر شما کلیشه ای ـ قدرتمند و حاکم می گردد. از یک سو به گفته نظامی «خواری خلل درونی آرد/ بیدادگری زبونی آرد» و از سوی دیگر همین خواری و زبونی خود از عوامل تحمّل و تحمیل هر نوع استبداد و هر نوع سلطه پذیری می شود. در تاریخ ما این رابطه دیالکتیکی ریشه دار است و در چرخه زمان پیوسته بازسازی می شود.
با وجود این میراث اما تاریخ نشان داده است که همواره کسانی راه تحولات مهم و اصلاحگرانه را گشوده اند که از دلیری، پایداری و شجاعت لازم برخور دار بوده و به جنگ کلیشه ها رفته و تابوشکنی کرده اند؛ گرچه تاوان پیشگامی را هم پرداخته اند. در تاریخ معاصر ایران اگر زنانی چون «صدیقه دولت آبادی» ها نبودند، شاید هنوز هم وضعیت زنان ما بدتر از این بود. البته این پیشگامی ها غالباَ در آغاز، چندان مهم جلوه نمی کنند و حتی گاه مضر دانسته می شوند اما در سیر تحولات بعدی روشن می شود که همان جرقه ها و کورسوها توانسته اند تبدیل به شعله های پُر فروغ شوند. مثلا همان ظاهر شدن «طاهره قرةالعین» بدون روبنده در محفل مردان در حدود 170 سال پیش و در آن شرایط، خود گامی بزرگ در جنبش رهایی زنان از قید اسارت تاریخی و فرهنگی زنان ایرانی بوده است.
با این همه باید دو نکته را فراموش نکرد. یکی این که رعایت عرف و هنجارهای جامعه در حد معقول و مفید ـ ولو به ناچاری و خلاف عقاید شخص ـ لازم است (البته این که معقولیت و مفید بودنش را خود، تشخیص دهد)، و دیگر این که به گمان من الان زمان آن رسیده است که برخی کلیشه ها شکسته شود و مثلا زنان روشنفکر مذهبی با حجاب تحمیلی و اجباری به روشنی و با قاطعیت مخالفت و حتی برای حذف آن مبارزه کنند.   
منصوره شجاعی : بسیار سپاسگزارم و به امید پیروزی در مبارزه برای رسیدن به آزادی انتخاب در وجه فردی و نیز در وجه اجتماعی وسیاسی آن.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

من آتئیستم(کافرم) و نوزانده گیتارم و عموی من اسامه بن لادن است

من آتئیستم(کافرم) و نوزانده گیتارم و عموی من اسامه بن لادن است
(وفا بن لادن)
أنا كافرة وعمي أسامة بن لادن وأعزف القيثار
(وفاء بن لادن)

وفا فرزند بزرگ یسلام برادر ناتنی اسامه بن لادن از مادری ایرانی تبار است. وفا هیچ سنخیتی با عموی خود ندارد، وی یک مدل و موزیسین بوده و تا آنجا با عملکرد عموی خود مخالف بود که نام فامیل خود را از بن لادن به دوفور در زمان حیات بن لادن تغییر داد و عکس های نیمه سکسی گرفت و گفت با هیچ عنوان هیچ نزدیکی با عموی خود و افکار او ندارد...
برادرزاده بن لادن، ستاره نشریات زرد آمریکا!

خانم وفا دوفورWafah Dufour

خانم وفا دوفورWafah Dufour نام اصلیش(Wafah Bin Laden) در شهر لس آنجلس ایالت کالیفرنیا آمریکا به دنیا آمد.هم اکنون خواننده و ترانه سرا و همچنین مدل معروف (قد 160 سانتیمتری) است.

پدر او، Yeslam bin Ladin (برادر ناتنی اسامه بن لادن) تابعیت عربستان سعودی (پدر با اصالت یمنی و مادر ایرانی تبار) و مادرش، Carmen BinLadin تابعیت سوئیسی(پدر سوئیسی و مادر ایرانی از یک خانواده نجیب)(مادران نام : Mirdoth / Sheybani) او یکی از بیش از 300 خواهرزاده و برادرزاده اسامه بن لادن است.

او دارای تابعیت سوئیسی توسط مادرش و ملیت ایالات متحده آمریکا بدلیل تولدش در آنجا میباشد.

وفا تا سن 10 سالگی خود را در لس آنجلس و سپس جده عربستان سعودی گذراند اما بعد از آن با پدر و مادرش و دو خواهر کوچکش Nadjia و Noor به ژنو سوئیس نقل مکان کرد.

از سال 1988پدر و مادرش از هم جدا زندگی کرده و در نهایت در ژانویه 2006 بطور رسمی از هم جدا شدند. وی که 26 سال دارد پس از حوادث یازده سپتامبر سال 2001 نام خانوادگی مادرش یعنیDufour را برخود نهاد.
او دارای مدرک حقوق از دانشگاه ژنو و مدرک کارشناسی ارشد از دانشکده حقوق کلمبیا در نیویورک است. او به زبان فرانسه ، انگلیسی و فارسی صحبت می کند. در حال حاضر وی به ضبط اولین آلبوم خود مشغول است و اکنون در لندن زندگی می کند.او همچنین با گروه موسیقی Atlanta rock band Black Lips همکاری میکند.

او که در امریکا متولد شده خود را امریکایی و جدای از عمویش می داند. دوفور می گوید، همه مرا به بن لادن ارتباط می دهند در حالی من هیچ کاری با او ندارم. دوفور میگوید هرگز هیچ یک از اعضای خانواده بزرگ بن لادن و از جمله پدرش را ندیده است.دوفور هنگام حملات 11 سپتامبر در سال 2001 به امریکا، که به عمویش نسبت داده شده در یمن به سر می برد. وی میگوید: من بسیار حیرت زده شده بودم و در حالی که به شدت گریه می کردم، به تصاویر نگاه می کردم. مانند کسی بودم که شهرش بمباران شده و می خواستم به خانه برگردم. دوفور اشاره میکند که من در آمریکا به دنیا آمده ام، می خواهم همه بدانند آمریکایی هستم و مانند هر آمریکایی دیگر که در نیویورک زندگی می کند. اینجا وطن من است.
عکس هایی در قامت یک مانکن در مجله امریکایی « جی کیو» men's magazine GQ دیده می شود.
http://tavangari.blogfa.com/post-300.aspx

أنا كافرة وعمي أسامة بن لادن وأعزف القيثار (وفاء بن لادن)

WAFAH Bin Ladin
وفاء بن لادن

تقول وفاء بن لادن ..!!

"بسبب هذا الإسمِ الأخيرِ الذي ليس لِي علاقة به، العالم الغربي يَكْرهُني. ولإني إخترتُ قِيَمَ أمريكيةَ، العالم العربي والسعودي يَكْرهُني."!!!

وفاء" دوفور" بن لادن

عرفت وفاء ديرفور بإسم وفاء بن لادن سابقاً.
الإسم الذي يشكل إعاقة لمشوارها الفني كمغنية ..!!!!

تبلغ من العمر 25
مليئة بالثقافات المتعددة ..
لا تتكلم العربيه وهي سعودية الأصل ..!!!!
هي أبنة عبدالله بن لادن الأخ الأصغر لأسامة بن لادن
وليس لها جواز سفر سعودي
تعزف قيثارة وتكتب أغاني موسيقيه وتغني للجاليات العربيه



تقول بالفم المليان ...>>>



أنا كافره ..!!!


لها جواز سفر أمريكي, تلقت تعليما أوروبياً ..
أمها عاشة في المملكه العربيه السعوديه خمس سنوات فقط وطالبة بالطلاق ..!!


"نحن مُجافون مِنْ كامل عائلتِه منذ أَنا 10. أَحْملُ عبء الذي لَيْسَ لهُ علاقة بي ..!!!
.



((عزاداری برای فاطمه زهرا یا ترانه موسوی؟!...مسئله این است...))




 









لطفا به جای عزاداری برای فاطمه زهرا، مجوز یک روز تظاهرات برای

مخالفین ازدواج دختر بچه های ۹ ساله به مردان پدوفیلی صادر کنید

تا هیچ دختربچه ۹ ساله ای مثل فاطمه زهرا مجبور نباشد تا ۱۸

سالگی انقدر بچه بیاورد که در حاملگی آخر از فرط ناتوانی بمیرد!...

بیخود این قصه های پهلو شکستن فاطمه زهرا را درست نکنید که

بخواهید قضیه فوت یک دختر بی گناه را که در ۹ سالگی شوهر داده

می شود و انقدر بچه می آورد تا سر حاملگی آخرش بمیرد را ماله کشی کنید...

دختر بی پناهی که به قول کتاب" فاطمه فاطمه است "شریعتی

خودتان، کار هر روزه اش پاک کردن خون از شمشیر علی بوده!?...

یا به قول احادیثتان که از کشیدن آب از چاه روی گردن و بازویش رد زخم طناب چاه بوده?!...

این بچه از فرط ناتوانی در حاملگی های مکرر و زندگی سخت و

افسردگی مرده و افسانه های دروغ شما بی شرمانه است!!!...

یک روز برای بزرگداشت ترانه موسوی یا زهرا کاظمی یا ندا آقا سلطان یا

الناز بابازاده یا... اختصاص بدهید

شرم کنید از این همه دروغ و داستان سرایی و شیعه سنی به جان هم انداختن ...

همان عمر بود که قلمرو اسلامتان را گسترش داد...

شما حتی برای خودی هایتان هم ارزش قائل نیستید؟!...

ننگبه قول شوهردادن یک دختر ۹ ساله و مردنش بر اثر حاملگی های مکرر و

شرایط سخت زندگی و افسردگی، با عزاداری پاک نمی شود...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

نوریزاد: پشت پرده ی انهدام پرواز IR655 (هواپیمای ایرباس)، جمهوری اسلامی در سایه ی هواپیمای مسافربری، هواپیمای جنگنده را مخفی کرده بود تا از رادار ناو آمریکایی فرار کند













نوریزاد: پشت پرده ی انهدام پرواز IR655 (هواپیمای ایرباس)، جمهوری اسلامی در سایه ی هواپیمای مسافربری، هواپیمای جنگنده را مخفی کرده بود تا از رادار ناو آمریکایی فرار کند!...
محمد نوری زاد در ادامه گفت: ما کجا به بلوغ هسته ای رسیده ایم آنجا که در ساک مسافران بی خبر مکه ی خودمان اسلحه مخفی می کنیم و به عربستان می فرستیم؟ 

http://www.kaleme.com/1391/02/02/klm-98732/

http://najvahayenajibane.blogspot.com/2012/04/nurizad-kaleme.html

چرا همه سرنخ‌ها در کشور به اراده شخصی رهبر ختم می‌شود؟
کشتار خاموش سال شصت و هفت، لکه ننگی است نه تنها بر پیشانی حاکمان ما، که بر پیشانی تک‌تک مراجع تقلید و مسؤولان و دستگاه قضائی و نمایندگان مجلس ما الی الابد
محمد نوری‌زاد در ادامه گفت و گوی خود با کلمه...، با اشاره به اینکه تا به حال هیچ پاسخی از طرف رهبری دریافت نکردم و به همین دلیل، از ایشان بسیار گله‌مندم، می‌گوید: بیست و چهار نامه من حداقل بیست و چهار سلام با خود داشت. ایشان علاوه بر مقامی که به عنوان رهبری دارند، یک عالم اسلامی هستند. و می‌دانند ابتدایی‌ترین منازل انسانی و اسلامی را با ادب و ادب‌ورزی باید طی کرد. حتماً می‌دانند که اگر سلام، مستحب است پاسخش واجب است. انصاف این بود که ایشان نه به محتوا بلکه به این بیست و چهار سلام من جواب می‌دادند.
به گزارش کلمه، این مستندساز و جهادگر دوران دفاع مقدس در این گفتگو با طرح این سؤال که چرا رهبری تمامی سرنخ‌های حساس کشور را حتی تعیین تکلیف زندانیان سیاسی را به اراده فردی خویش بند کرده‌اند؟ ادامه می‌دهد: چرا در دل بسیجیان خوش‌نام سال‌های جنگ به اختراع جماعتی با همین نام دست برده‌اند که این جماعت به هیچ اصلی از اصول انسانی مقید نیستند و جز فحاشی و ضرب و شتم و تخریب و به هم زدن اوضاع بدیهی امور ندارند؟ و چرا داستان پرونده حمله این اوباشان مذهبی به کوی دانشگاه و به منزل معترضان به سرانجام نرسیده است؟ چرا روند کلی کشور به جای این که مطلوب عقلا و عقل‌گرایی باشد، مطلوب مداحان و فریبکاران و ریاکاران و رانت‌خواران شده است؟
آخرین بخش از گفت و گوی تفصیلی کلمه با محمد نوری‌زاد را با هم می‌خوانیم:
[پرسش:] گفتید داستان ساخت مصلای تهران، داستان جمهوری اسلامی است. شاید از این زاویه که این مصلا بودجه فراوانی (حدوداً ده برابر یک مصلا با همین زیربنا و نقشه و مصالح) صرف کرده و هنوز دست نیازش دراز است. یا این مصلا باید نهایتاَ در مدت پنج سال ساخته و افتتاح می‌شد اما می‌بینیم بعد از سی و یکی دو سال، هنوز ناتمام است. با تشبیه جمهوری اسلامی به مصلای تهران، آیا منظور شما به هدر رفتن سرمایه‌ها و زمان در این کشور است؟
[پاسخ:] این هدر رفتن سرمایه‌ها و زمان البته یک بخش اساسی منظور من در این مثال است اما نه همه آن. گاه ممکن است شما درگیر حادثه و مشکلی شوید که وقوع آن از اراده شما خارج است و سرمایه‌های شما را و زمان شما را مصروف خود می‌کند. اینجا ای بسا شما مقصر نباشید، که چرا پول و زمان را صرف کرده‌اید و به صورت ظاهر، چیز زیادی عایدتان نشده. مثل سال‌های جنگ. اگرچه در آن سال‌ها هم می‌شد به جای اداره عارفانه جنگ، به اداره عاقلانه آن همت کرد، اما با وقوع ناخواسته آن، هم سرمایه‌های پولی و انسانی ما از دست رفت و هم ما برای آبادانی و ساخت این کشور، زمان را از دست دادیم. کار دیگری هم نمی‌شد کرد. وقتی کشوری درگیر جنگی ناخواسته می‌شود باید همه کارهایش را زمین بگذارد و به همان بپردازد. کم‌ترین غفلت در اینجا موجب خسارت‌های تاریخی می‌شود.
اما قصد من به آن‌سوترِ این هدر شدن سرمایه و زمان اشاره دارد. اگر بخواهم تعارف را کنار بگذارم، باید بگویم ما به کارناوال هدر دادن سرمایه و زمان در مثال مصلای تهران، دو هیولای مخوف داخل کردیم. یکی هیولای بلاهت، یکی هم هیولایی که در دزدی و فریب و نامردی برای خود دم و دستگاهی دارد و خنده‌دار این که به ازای دزدی‌های آشکارش، خود را مجاهد و سرباز و خدمتگزار و مردمی نیز می‌داند و به کم‌تر از بهشت خدا هم راضی نیست.
در داستان مصلا، یک سوژه مذهبی بساطی فراهم می‌کند که جماعتی به نان و نوا برسند. شما فاکتور دزدی را از مصلای تهران حذف کنید، ببینید چه عامل دیگری می‌تواند مانع برنامه‌ریزی و ساخت به‌هنگام این مصلا شود؟ انگار جماعتی در این سال‌ها وارد چرخه ساخت مصلای تهران می‌شده‌اند با جیب‌های دراز. یک آجر برمی‌داشتند و در جایی روی زمین می‌گذاشتند و بلافاصله یک مشت پول بی‌زبان می‌تپاندند داخل همان جیب دراز. بعد یک آجر دیگر روی آجر قبلی می‌گذاشتند باز یک کپه پول می‌فشردند داخل جیب سیری‌ناپذیرشان. بدون آنکه نظارتی در کار باشد یا اساساً دستگاهی جرأت و توان نظارت بر تشکیلاتی مثل قرارگاه خاتم الانبیا را داشته باشد. شب‌های جمعه هم در همان خاک و خل و در هیبت پسران پیغمبر، یک هیاهویی سر می‌دادند و دعای کمیلی برگزار می‌کردند تا کسی جرأت نکند به این درازدزدان چپ نگاه کند. منظور من از انطباق داستان مصلا با داستان انقلاب، آمیختگی سوژه‌های مذهبی است با دو عامل: یکی بلاهت، یکی هم دزدی و فریب؛ که این شابلون بلاهت و دزدی و فریب را می‌شود در بسیاری از طرح‌ها و پروژه‌ها به کار برد و همین نتیجه را گرفت.
[پرسش:] دقیقاً مثل چی؟
[پاسخ:] من صراحتاً بگویم داستان پرتاب ماهواره امید، جز فریب هیچ نبوده و نیست. این که شما یک تکنولوژی نامأنوس را با پول زیاد بخری و آن را به اسم خودت هوا کنی که نشد پیشرفت. کشورهایی که به سمت تکنولوژی هسته‌ای می‌روند یا بسیار کارآمد و هوشمند و قدرقدرت‌اند یا ابله. من دانش هسته‌ای را در فرانسه و انگلستان و آمریکا و چین ناشی از هوشمندی می‌دانم، اما در شوروی سابق و کره شمالی و پاکستان و هندوستان و اسرائیل و کشور خودمان ناشی از بلاهت.
در داستان هسته‌ای خودمان من بلاهت را می‌بینم که هیبتی از قلندری برآورده و سینه‌چاک و عربده‌کش حریف می‌طلبد. همین حالا به این پرسش پاسخ بدهیم که اگر ما این‌همه پول و اعتبار و وقتی را که صرف داستان نیم‌بند هسته‌ای خود کرده‌ایم، صرف اتمام پالایشگاه‌های عسلویه می‌کردیم و شانه به شانه قطری‌ها از چاه‌های مشترک گاز برداشت می‌کردیم، بُرد کرده بودیم یا حالا که هم پولمان هدر رفته و هم در مدار تحریم‌های کمرشکن قرار گرفته‌ایم و هم نیروگاه اتمی بوشهرمان یک لامپ نمی‌تواند برای ما روشن کند.
یک نگاهی به غوغای هسته‌ای در پاکستان و هندوستان بیندازید. اینها در فقر دست و پا می‌زنند اما به خاطر این که عقب‌ماندگی‌های خود را با قدم‌های بلند و جهش‌های فریبکارانه جبران کنند، به سراغ سوژه‌ای می‌روند که بهره‌مندی از آن به بلوغ نیاز دارد. شما یک تیغ صورت‌تراشی را بدهید به دست یک کودک. یک ترقه را بدهید دست یک نوجوان. دکمه انفجار یک معدن را در اختیار یک دیوانه بگذارید. معلوم است که خسارت به بار می‌آورد.
من شاید باور نکنید موافق حساسیت مجامع جهانی درباره جریان هسته‌ای خودمان هستم. چرا؟ چون ما به بلوغ هسته‌ای نرسیده‌ایم و ممکن است بعدها کار دست خودمان و مردمان جهان بدهیم. این بلوغ یعنی این که شما چاقو داشته باشید و در دعواهای تن به تن هرگز از آن استفاده نکنید. کلت داشته باشید و به طرف کسی که شما را عصبانی کرده و حال شما را گرفته شلیک نکنید. صدام این چاقو را داشت و عصبانی که شد به مردم خودش هم رحم نکرد. با ما جنگ داشت اما مردم حلبچه را با بمب‌های شیمیایی‌اش جزغاله کرد. ما کجا به بلوغ هسته‌ای رسیده‌ایم آنجا که در ساک مسافران بی‌خبر مکه خودمان اسلحه مخفی می‌کنیم و به عربستان می‌فرستیم؟ یا به محض شلیک آمریکایی‌ها و زدن هواپیمای مسافربری ما، داد و قال سر می‌دهیم که: ای دنیا این آمریکایی‌های نامرد را ببینید که به هواپیمای مسافربری هم رحم نمی‌کنند؟! اما دم برنمی‌آوریم که در سایه معکوس همان هواپیمای مسافربری، جنگنده‌های خود را مخفی کرده بودیم تا از رادار ناو آمریکایی فرار کنند و به او ضربه بزنند. در قاموس بلوغ ما آیا یک زنگ خطری فعال نشد که ممکن است آن همه مسافر بی‌پناه به خاطر هوش زیاد ما جانشان را از دست بدهند؟




ما نشان داده‌ایم که تا رسیدن به آن بلوغ، حالا حالاها فاصله داریم. شما یک نگاهی به قد و بالای آقای احمدی‌نژاد با آن شعارهای هسته‌ای و غیرهسته‌ای‌اش بیاندازید، ببینید دو گرم چیزی به اسم بلوغ در او پیدا می‌کنید؟ مثلاً دانشمندان می‌گویند آقا اکوسیستم طبیعی یک منطقه را همین‌جوری هردمبیل به هم نزنید چرا که ممکن است طبیعت آن منطقه به صورت واژگون طغیان کند و کار دستتان بدهد. صدام در اواخر عمرش تالاب بزرگ و هزاران ساله هورالعظیم کرد را برای کشت و کار خشک کرد. بی آنکه بداند این تالاب با سایر پدیده‌های طبیعی در یک چرخه تنگاتنگ بده و بستان دارد.

همین غباری که هر از گاه چشم مردم عراق و عربستان و اهواز را کور می‌کند و گاه تا خود تهران پیش می‌آید، ناشی از شلتاق همان بلوغ نداشته است. یا بلایی که بلاهت مسؤولان نابالغ ما به سر دریاچه ارومیه آورده است. یا سرازیر کردن شتابزده بنزین با سرب و ناخالصی زیاد به اسم تولید داخلی به چرخه مصرف سوخت کشور. اینها حالا تبعاتش بعدها معلوم خواهد شد. من یک واژه اختراع کرده‌ام برای همین کارهای مطالعه نشده ناگهانی. چی؟ «بلوغ احمدی‌نژادی». این واژه ناظر به این حقیقت است که ما شب خوابیده‌ایم، ناگهان که صبح از خواب برمی‌خیزیم، می‌شنویم که دولتمردان و مجلسیان و قاضیان ما تصمیم گرفته‌اند کوهی را در وسط کویر جابه‌جا کنند. کلی پول و متخصص و بولدوزر و لودر و بیل مکانیکی می‌ریزند توی همان کویر و مشغول کار می‌شوند. هرچه دانشمندان و بچه‌های کودکستانی می‌گویند آقایان این کار شما مطالعه شده و عقلانی و اقتصادی نیست، چپ چپ نگاهشان می‌کنند که یعنی می‌گویید ما نمی‌فهمیم؟
[پرسش:] اجازه بدهید مسیر سؤال و جواب را ببریم به سمت نامه‌هایی که شما به رهبری نوشتید. سه نامه اول را که نوشتید، شما را بردند به اوین. از داخل زندان اوین، نامه‌های چهارم و پنجم را نوشتید. به مرخصی که آمدید با وجود آنکه برای شما شرط گذاشته بودند که ننویس و بیرون باش، نامه ششم را نوشتید. خیلی هم تند. شما را برگرداندند به زندان. نامه هفتم و هشتم را از داخل زندان نوشتید و منتشر کردید. این دوره، یکی دو سالی طول کشید که یک سال و نیمش را شما در زندان گذراندید. از زندان که بیرون آمدید، یک مدت هیچ خبری از شما نشد. ناگهان نامه نهم را نوشتید، و مطرح کردید که در این مدت، مشغول فیلمسازی از ماجرای زندان خودتان بوده‌اید تا برای رهبری بفرستید. بعد هم مسلسل‌وار نامه‌های دهم و یازدهم تا آخری که نامه بیست و چهارم یا بیست و پنجم باشد. مخاطب همه نامه‌های شما رهبری بود. سؤال این که از این همه نامه هیچ جوابی گرفتید؟ هیچ سیگنالی از طرف بیت رهبری برای شما نیامد که حرف حسابتان چیست؟ این سؤالی است که اغلب به ذهن همه خطور می‌کند.
[پاسخ:] پاسخم منفی است. من هیچ پاسخی از طرف ایشان دریافت نکردم. و به همین دلیل از ایشان بسیار گله‌مندم. بیست و چهار نامه من حداقل بیست و چهار سلام با خود داشت. ایشان علاوه بر مقامی که به عنوان رهبری دارند، یک عالم اسلامی هستند. و می‌دانند ابتدایی‌ترین منازل انسانی و اسلامی را با ادب و ادب‌ورزی باید طی کرد. حتماً می‌دانند که اگر سلام، مستحب است پاسخش، واجب است. انصاف این بود که ایشان نه به محتوا بلکه به این بیست و چهار سلام من جواب می‌دادند.
[پرسش:] فکر نمی‌کنید همین که با شما کاری ندارند خودش یک جور جواب است؟ هر کس دیگر به جای شما بود به قول خودتان حتماً پودرش می‌کردند. مثل سعیدی سیرجانی؛ یا همان بلایی که سر آقای زیدآبادی آمد، یک نامه نوشت و به سال‌ها زندان و تبعید محکوم شد.
[پاسخ:] من در آن نامه‌ها شاید ده‌ها پرسش مطرح کرده‌ام، با ده‌ها پیشنهاد و ده‌ها آسیب و درد؛ و راه‌هایی برای برون‌رفت از این اوضاع و احوالی که گرفتارش هستیم. در نهج‌البلاغه نامه‌های متقابل حضرت علی و معاویه هست. نامه‌های معاویه به حضرت علی هم هست. این یعنی چه؟ یعنی حضرت علی برای نامه فردی مثل معاویه ارزش قائل می‌شده. در نهایت ادب با او محاجه می‌کرده. حالا رهبر ما همان حضرت علی و من همان معاویه. انصاف نبود به نامه‌های این معاویه خانگی پاسخ داده می‌شد؟
البته من بعضی وقت‌ها به ایشان حق می‌دهم که از کنار این‌گونه نامه‌ها به نرمی عبور کنند و خودشان را به ندیدن و نشنیدن بزنند. من خودم را جای ایشان می‌گذارم، می‌بینم نامه‌ای از طرف نوری‌زاد منتشر شده که در او آمده: ای رهبر گرامی، بعضی از پاسداران اطراف شما دزدند. بعضی از اطلاعاتی‌های اطراف شما هیولایند. اینها دارند اموال مردم را غارت می‌کنند. قاچاق می‌کنند. در کشتار و شکنجه مردم سهم و نقش دارند. در کارهای اقتصادی دخول کرده و می‌کنند. آن هم بی در و پیکر. بی آنکه دستگاهی جرأت اعتراض و حسابرسی از آنها را داشته باشد. در کارهای سیاسی دخول کرده‌اند. در کارهای امنیتی دخول کرده‌اند.
خب، شما جای رهبری، ایشان جواب بدهند که چه؟ بگویند: نخیر اینها این‌طور که شما می‌گویید، خطاکار نیستند بلکه فرزندان فداکار من‌اند؟ بگویند اینها دزد نیستند؟ بگویند اینها قاچاقی نیستند و به کارهای اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی دخول نکرده‌اند؟ حفظ نظام که اوجب واجبات است. حفظ نظام می‌گوید پاسداران من باید از لوازم آرایش تا دیش و رسیور ماهواره و یخچال و فریزر و لوازم پزشکی و داروهای غیراستاندارد و هزار قلم دیگر را قاچاق کنند. حفظ نظام می‌گوید که پاسداران من باید همه پیمان‌ها را در مناقصه‌های صوری درو کنند. حفظ نظام می‌گوید پاسداران من باید در کارهای اطلاعاتی دخول کنند. اصلاً هم این کارها غیرقانونی نیست. چرا؟ چون من خودم فراتر از قانونم. فراتر از قانون؟ بله، این را خود قانون می‌گوید.
آیا رهبر می‌تواند به این پرسش من پاسخ بگوید که چرا و به چه دلیل با یک تلفن بیت ایشان، ناگهان جوان ناکارآمدی چون سعید مرتضوی به مقام دادستانی گمارده می‌شود؟ یا چرا آدم‌های هفت‌خط اما خودی از پرونده اختلاس سه هزار میلیارد تومانی کنار گذاشته می‌شوند؟ یا این چه نظامی است که زیر عبای آن از خلخالی هست تا جنتی تا سید محمد خاتمی؟ و همه در چارچوب نظام؟ قبول می‌کنید که رهبری اگر لب وا کنند و بخواهند به یکی از نامه‌های من پاسخ بدهند، از در و دیوار بر او نامه می‌بارد و این خط قرمز، مورد تعرض قرار می‌گیرد. که در آن صورت، مگر می‌شود جلوی این سیل ویرانگر را گرفت؟ پس چه بهتر که نامه‌ها را ندیده و نخوانده و نشنیده بگیرند. به نظر شما این‌جوری بهتر نیست؟
[پرسش:] شما در یکی از نامه‌هایتان نوشته بودید که ما در مجاورت فروپاشی هستیم. فکر نمی‌کنید خود شما با این نامه‌ها به روند آن فروپاشی دارید کمک می‌کنید؟

[پاسخ:] بله، من دارم به این فروپاشی کمک می‌کنم. اصلاً صریح‌تر بگویم، من دارم به این فروپاشی اصرار می‌ورزم. فروپاشی چه؟ فروپاشی بی‌قانونی‌ها و ظلم‌ها و دروغ‌ها و نکبت‌ها.
[پرسش:] البته این یک حرف کلی است. شما حرف از قانون می‌زنید. اجازه می‌دهید ما هم صریح بپرسیم؟ شما در نسبت با رهبری، خودتان را دوست ایشان می‌دانید؟
[پاسخ:] من خودم را حتماً دوست ایشان می‌دانم. و دوست دارم به شرطی که ایشان به حقوق مردم بها بدهند صد سال عمر کنند و صد سال ولی فقیه باشند و صد سال سایه‌شان روی سر ما باشد.
[پرسش:] اصلاً باورکردنی نیست؟
[پاسخ:] چی باورکردنی نیست؟
[پرسش:] این دوست داشتن‌های شما که خواستار صد سال باقی ماندن رهبر هستید. این خواست شما با محتوای نامه‌های شما جور در نمی‌آید.
[پاسخ:] اتفاقاً بسیار هم جور است. آقای خامنه‌ای به این چند شرط من بها بدهند و صد سال دیگر بر ما رهبری کنند. شاید بگویید نوری‌زاد کی هست که با چند تا شرط بخواهد رهبری آقای خامنه‌ای را تا صد سال دیگر تضمین کند؟ به این چند شرط من اگر دقت کنید اطمینان می‌دهم با من هم‌رأی خواهید شد و به صد سال رهبری آقای خامنه‌ای رضایت خواهید داد.
من می‌گویم آقای خامنه‌ای صد سال رهبر ما باشند، اما شجاعانه در برابر بهاییان ایرانی بنشینند و به آنان بگویند: به همه هستی قسم، خدا و پیغمبر کجا منظورشان این بوده که شما را به خاطر اعتقادات‌تان به تنگنا بیاندازند و شما را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌تان باز بدارند! وای بر آن کسی که حکم محرومیت‌های بدیهی و انسانی شما را امضا کرده و به نام اسلام در مدت سی و سه سال، بارانی از تحقیر و ظلم و محرومیت بر سر تک تک شما بارانده. با آنکه شما گفته‌اید و می‌گویید: ما نه جاسوسیم، نه اسلحه به دستیم، نه خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی هستیم، نه از دیوار کسی بالا می‌رویم، نه هرزه‌ایم، نه با رواج فحشا موافقیم، نه با دشمنان شما دست به یکی کرده‌ایم، تنها تفاوت ما با شما عقیده ماست. همان عقیده‌ای که خدا ما را در انتخاب آن آزاد و مخیر ساخته است.
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما رسماً در برابر تاریخ و مردم آسیب‌دیده ایران زانو بزنند و بگویند: این کارهایی که ما در این سی و سه سال کردیم، هیچ ربطی به اسلام نداشته. ما می‌خواسته‌ایم حاکم باشیم، به همین دلیل، رقبای خود را و معترضان خود را زدیم و کشتیم و اموالشان را مصادره کردیم.
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند اما اعتراف کنند که: در هیچ کجای اسلام و در هیچ کجای قاموس الاهی، ظهور قصابانی چون خلخالی و فلاحیان گنجانده نشده که به راحتی خیار و پنیری که می‌شود بی زحمت دو نیمشان کرد، جماعتی از انسان‌های بی‌گناه را بی آنکه مجال دفاع به آنان بدهند، از وسط دو نیمشان کردند و به رگبارشان بستند و گوش تا گوش سرشان را بریدند و نابودشان کردند.
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما حتماً به کشتار فله‌ای در سال شصت و هفت اشاره کنند و فقط این را به ما بگویند که اختیار این عمل هولناک را از کجای اسلام و از کجای انسانیت و از کجای عقل بیرون کشیده‌اند.
من معتقدم کشتار خاموش سال شصت و هفت، لکه ننگی است نه تنها بر پیشانی حاکمان ما، که بر پیشانی تک‌تک مراجع تقلید و مسؤولان و دستگاه قضائی و نمایندگان مجلس ما الی الابد. آنانی که به خاطر یک لقمه اعتبار، در برابر و قوع این حادثه خونین، سکوت کردند و نام ما را در ردیف هیتلرها و چنگیزها جای دادند. ما باید در پیشگاه این مردم و در برابر تاریخ و آیندگان به خاک بیفتیم و زار بزنیم و عمامه از سر برداریم و گریبان پاره کنیم و هوار بکشیم و ضجه بزنیم و خون گریه کنیم و خود را به اراده قانون و خواست جمعی مردم بسپریم. این خون‌های به نا حق ریخته شده، اصلاً چیزی نیست که با اطلاق یک واژه منافق بشود پای بر آن نهاد و نادیده‌اش گرفت.


معتقدم امروز هر که بخواهد بر این سرزمین فلک‌زده حکومت کند، یا بعدها به گردونه انتخابات درست و مردمی و آزاد آن داخل شود، باید تکلیفش را با حادثه خونین و قصابانه سال شصت و هفت روشن کند. این خون‌ها همچنان تر و تازه‌اند و از تک تک ما که در آن سهم و نقشی داشته‌ایم مطالبه حق خود را می‌کنند. چرا؟ چون این خون‌ها را ما به اسم اسلام ریخته‌ایم و ذات اسلام از یک چنین قصابی و وحشی‌گری متنفر است. ما باید به تاریخ و به صاحبان این خون‌های به ناحق ریخته شده پاسخ بدهیم که در کدام دادگاه و با کدام قانون و با کدام وکیل و با کدام پرونده و با کدام حق دفاع و با کدام هیأت منصفه و با اعتنا به کدام رویه عقلانی ما به یک چنین قتل عام کور دست برده‌ایم؟
من از سایت «کلمه» به خاطر جایگاه روشنگری‌اش بسیار سپاس‌مندم. اما نه سایت «کلمه»، بل همه ما باید این را تمرین کنیم که اگر خطایی در گذشته انجام داده‌ایم، بهترین راه محو یا تقلیل یا جبران آن خطا اعتراف به آن و سعی در ترمیم آن است نه لاپوشانی آن. شاید به شما که مثل خود من، خود را موظف به حمایت از آقایان میرحسین موسوی و خاتمی می‌دانید، دشوار باشد که از نوری‌زاد بشنوید: چرا آقای خاتمی جرأت و شهامت اعتراف به این را ندارد که از تضییع حقوق بهاییان ایران سخن بگوید؟ یا از همین کشتار سال شصت و هفت؟ راستی چرا؟ مگر می‌شود اصلاح‌طلب بود و در همان حال، به چشم خود دید جماعتی دارند زیر چرخ‌های اسلامی ما له می‌شوند؟ و سکوت کرد؟
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما مرد و مردانه به ما بگویند: چه میزان از پول مردم به اشاره و دستور مستقیم ایشان به افغانستان و سوریه و لبنان و حزب‌الله و فلسطین و میانمار و هر جای دیگر سرازیر شده است؟
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما در یک جمله به ما بگویند این را از کجای اسلام پیدا کرده‌اند که مجموعه‌های تحت امر ایشان، مثل بنیاد مستضعفان و آستان قدس رضوی و سپاه و اطلاعات، چرا نباید به هیچ تشکیلات نظارتی اجازه واکاوی در چند و چونشان را بدهند؟
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما به ما بگویند این را از کجای اسلام برداشت کرده‌اند که سنی‌ها و دراویش و سایر معتقدان به نحله‌های متفاوت فکری، نباید امنیت اعتقادی داشته باشند؟
ایشان صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما به شرط این که صادقانه به ما بگویند علت این که زلف اعتبارشان را به زلف فرد نامتعادلی مثل آقای احمدی‌نژاد گره زدند، چه بوده؟ به ما بگویند علت این که با حمایت‌های بی‌دریغشان از احمدی‌نژاد، خسارت‌های جبران‌ناپذیری به شاکله کلی کشور وارد آورده‌اند و هنوز نیز می‌آورند و در این مسیر، سخن مشفقانه احدالناسی را نیز نخواسته‌اند که بشنوند، در این بوده که خداوکیلی در آقای احمدی‌نژاد مختصری عقل و درایت مشاهده کرده‌اند؟ یا نه، او را برای بقای خود مناسب‌تر یافته‌اند؟
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما صادقانه به ما بگویند بعد از پیروزی انقلاب، روحانیان در یک جا، تنها در یک جا، تنها در یک جا، تنها در یک جا، تنها در یک جا، مدیر بوده‌اند و در همان یک جا موفق عمل کرده‌اند. و بلافاصله صادقانه اعتراف کنند که: روحانیان به خاطر سوادی که نداشته‌اند، مسیر نخبگی و تخصصی کشور را ضایع کرده‌اند و با دخالت‌های بی در و پیکرشان در اموری که بدان‌ها مربوط نبوده، ایران بزرگ را ذلیل و خوار کرده‌اند و بر زمین گرم تباهی‌اش کوفته‌اند.
آقای خامنه‌ای صد سال دیگر رهبر ما باشند، اما به ما بگویند چگونه شد که نخبگی در کشور ما رو به افول نهاد و پخمگی برآمد و بر مسند نشست؟
ایشان به ما بگویند چرا تمامی سرنخ‌های حساس کشور را حتی تعیین تکلیف زندانیان سیاسی را به اراده فردی خویش بند کرده‌اند؟ چرا در دل بسیجیان خوش‌نام سال‌های جنگ، به اختراع جماعتی با همین نام دست برده‌اند که این جماعت به هیچ اصلی از اصول انسانی مقید نیستند و جز فحاشی و ضرب و شتم و تخریب و به هم زدن اوضاع بدیهی امور ؟؟؟ ندارند؟ و چرا داستان پرونده حمله این اوباشان مذهبی به کوی دانشگاه و به منزل معترضان به سرانجام نرسیده است؟ چرا روند کلی کشور به جای این که مطلوب عقلا و عقل‌گرایی باشد، مطلوب مداحان و فریبکاران و ریاکاران و رانت‌خواران شده است؟
[پرسش:] تشکر آقای نوری‌زاد. اگرچه این ترجیع‌بند شما می‌تواند خیلی گسترده و ادامه‌دار باشد، اما به همین‌جا بسنده می‌کنیم.
منبع: وبسایت «کلمه»

۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

کعبه مسلمانان بعد از اسلام حداقل چهار بار ویران شده و هیچ پرنده ابابیلی مشاهده نشده؟!











1- سوزاندن و سنگ زدن به کعبه با منجنیق در مدت دو ماه!

در ذی حجةسال 63 هـ.ق .حصین بن نمیر به مکه حمله کرد و
جنگ میان سپاه حصین بن نمیر و یاران عبدالله بن زبیر ابتدا در بیرون شهر مکه انجام شد. پس از کشته شدن تعداد زیادی از افراد عبدالله بن زبیر وی به داخل شهر مکه پناهنده شد. سپاه حصین بن نمیر بیش از دو ماه، شهر مکه را به محاصره خود در آوردند و در طی همین مدت بود که خانه کعبه را با منجنیق، سنگ زدند و در خانه خدا آتش افروختند
-------------------------------------------------------------
در زمان خلافت عبدالملک بن مروان(۶۵-۶۸ هجری قمری)عبدالله بن زبیر قریشی اسدی پرچم مخالفت با خلیفه برافراشت و از این رو عبدالملک بن مروان به حجاج بن یوسف ثقفی ماموریت داد شر عبدالله بن زبیر قریشی را از سر او رفع کند.هنگامی که عبدالله بن زبیر فهمید حجاج بن یوسف ثقفی در صدد تعقیب او برآمده و جانش در خطر افتاده بیچاره به یاد آیه ۱۲۵ سوره بقره افتاد که می گوید:هر کسی به خانه کعبه پناه جوید در امان است و کسی نمی تواند به جانش آسیبی برساند.عبدالله بن زبیر که فکر می کرد ممکن است دستکم در آیه های قران یک حقیقتی وجود داشته باشد به خانه کعبه پناهنده شد اما حجاج بن یوسف ثقفی با منجنیق خانه کعبه را ویران کرد و عبدالله بن زبیر را کشت.
http://www.ettelaat.net/extra_07_juni/b_vali_b_a_b_h_m_b.asp

















2-تهاجم قرمطیان به مکّه
ابوطاهر در سال ۹۳۰ م پرآوازه‌ترین تهاجم قرمطیان را رهبری کرد که طیّ آن مقدّس‌ترین اماکن و ابنیّهٔ اسلامی در شهر مکّه مورد چپاول و اهانت قرار گرفتند. به محض ورود به شهر، سپاه قرمطی شروع به کشتار حجّاج کرده و آن‌ها را در حال کشته‌شدن با به یاد آوردن آیات قرآن مورد اهانت و تمسخر نیز قرار دادند. گفته شده‌است که در این واقعه ابوطاهر با یک سپاه نهصد نفری وارد مسجدالحرام شد و این در حالی بود که او مست بود و بر روی اسبی قرار داشت و ششمیر عریانی در دستش بود و حتی اسب او نزدیک بیت ادرار کرد. ابوطاهر همچنین دستور داد تا درب کعبه را از جا درآوردند و پوشش کعبه را برداشته و میان اصحاب خود قطعه قطعه کرد. نیروهای قرمطی همچنین به فرمان ابوطاهر قبّه‌ای را که بر فراز چاه زمزم ساخته شده‌بود تخریب کردند و شمار زیادی از اجساد کشته‌شدگان را درون چاه ریختند. سرانجام در اوج خشونت و تندی قرمطیان، ابوطاهر امر کرد تا سنگ حجرالاسود را از جای برکنند؛ پس مردی از یاران وی پیش آمد و با گرزش ضربه‌ای به این سنگ زده و در همان حال چنین ندا داد که: «طیراً ابابیل کجاست؟! حجّارة من سجیل کجاست؟!».
می گويند ابوطاهر هنگام ترك مكه ابياتی سرود ودر خلال آن اظهار كرد كه اين خانه از آنِ خدا نيست وهيچگاه خداوند برای خود خانه ای برنمی گزيند .
قرمطیان سپس سنگ یادشده را به همراه انبوه غنائم به‌دست آمده با خود به احساء بردند ( بنا به روایت در توالت عمومی احساء مرکز قرامطه نصب کردند)، هحجرالاسود تا ۲۲ سال در اختیار قرمطیان بود و بر طبق روایت حجرالاسود را به چند قسمت شکستند تا این‌که سرانجام با پرداخت مبلغ زیادی یک قسمت ان فروخته و به مکه بازگردانده‌شد!.
-------------------------------------------------------------------
در سال ۳۱۷ هجری قمری در زمان خلافت مقتدر خلیفه عباسی(ابوطاهر قرمطی)فرمانروای فارس بحرین و یمامه به مکه حمله کرد و حجاجی را که مشغول انجام مراسم حج بودند از دم تیغ گذرانید و یازده روز را در مکه ماند و حجرالاسود را به چند پاره کرد و از کعبه جدا نمود و ناودان زرین خانه کعبه را کند و لشکریانش خانه کعبه را غارت و ویران کردند)

کتابهای یاد شده در بالا نوشته اند قرمطیان در هنگام کشتار حجاج با خنده می گفتند:(ومن دخل کان امنا و آمنهم من خوف) یعنی:(اگر به راستی خدایی در این دنیا وجود می داشت شما را از زخم شمشیر ما در امان نگاه می داشت)

قرمطیان فرقه ای بودند که در قرن سوم هجری در برابر خلافت عباسی به پا خواستند و حکومت فارس بحرین و یمامه را به دست گرفتند.این فرقه خانه کعبه را ویران و سنگ حجرالاسود را چند پاره کردند.

ابوطاهر قرمطی رهبر این فرقه دستور داد هرچه تورات و انجیل و قران بود در صحرا ریختند و بر آنها نجاست کردند.قرمطی اظهار داشت:(سه نفر این دنیا را به فساد کشیدند یک چوپان یک پزشک و یک شتر چران و این شتر چران از دو نفر نخست بسیار حیله بازتر و نابکارتر بود.)(سیاست نامه نگارش خواجه نظام الملک طوسی صفحه ۲۴۴)

و اکنون برای افزون کردن ثوابتان مهر فرموده به کتابهای تبصره العوام فی معرفه الانام صفحه ۵۲ تاریخ الخلفا صفحه ۱۴۲ و تاریخ گزیده صفحه ۲۶۸)نگاه فرمایید.
http://www.ettelaat.net/extra_07_juni/b_vali_b_a_b_h_m_b.asp















 3-در سال ۱۹۴۱ میلادی (۱۳۲۰ شمسی )سیل مکه را فراگرفت؟
















4-کعبه در سال ۱۳۷۷ (قمری) به دستور سعود بن عبدالعزیز و فهد بن عبدالعزیز مورد تعمیرات کامل قرار گرفت چون در حال خراب شدن بود!؟،




http://www.ayouby.com/islamicpix/categories.php?cat_id=6
http://madinapic.blogspot.com/2009/05/mecca-flood.html