ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی
برآن باش تا هرچه نیت کنی/ نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای/ که مردم ز دستت نپیچند پای
خرابی کند مرد شمشیر زن /نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت/ بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازان بهرهورتر در آفاق نیست/ که در ملکرانی بانصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش/ ترحم فرستند بر تربتش
خدا ترس را بر رعیت گمار /که معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش تست آن و خونخوار خلق/ که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست/ که از دستشان دستها برخداست
مکن صبر بر عامل ظلم دوست/ چه از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول برید/ نه چون گوسفندان مردم درید!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر